برنامه نویس سوژه 97

وبلاگی برای مطالب مورد علاقه

این هم تصویر خودم
نویسنده : یحیی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

بیوگرافی:

نام : یحیی خرمی

سن: ١٩

قد:١٨٠

وزن:٧٠

تحصیلات :دانشجو رشته کامپیوتر دوره کاردانی

فرزند یکی مونده به اخر خانواده دارای پدری با قلبی مانند ایینه و مادری به پاکی فرشته

و درجه شانسی زیر ٠ 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
دانش اموز تنبل تیزهوش
نویسنده : یحیی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نامه ای به پدر
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.


 
comment نظرات ()
 
عکس های زیبا از فیلم اخراجی ها 2 به کارگردانی مسعود ده نمکی
نویسنده : یحیی - ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تصاویری از نیوشا ضیغمی
نویسنده : یحیی - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
عکس هایی از سوسانو
نویسنده : یحیی - ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

عکس هایی از سوسانو


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
کاریکاتورهایی در برای دانشجویان
نویسنده : یحیی - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

کاریکاتورهایی در برای دانشجویان

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تفاوت زندگی پسر ها و دختر ها در 24 ساعت
نویسنده : یحیی - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

تفاوت زندگی پسر ها و دختر ها در 24 ساعت

٢۴ ساعت از زندگی یک پسر

8 صبح: تو رخت خواب…..

9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
پند پدر بزرگ
نویسنده : یحیی - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

پند پدر بزرگ

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی   


 
comment نظرات ()
 
داستان های کوتاه
نویسنده : یحیی - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مجموعه داستان های کوتاه

 

پیر مرد و دخترک

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، 

شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز

کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
سلامی بازرگانی
نویسنده : یحیی - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

سلام کن سلامتی بدست بیاور

 

سلامی به گرمی مهیاگاز به کیفیت سینجر گاز به نوآوری نیک کالا با ضمانت پنج ساله، این نام نیک است که می ماند. امیدوارم سلام مرا پذیرفته باشی و آن را با چسب پنج دقیقه رازی (همه رازی از چسب رازی) بچسبانی. شب با تمام غمها در کنار تلویزیون صنام فراتر از یک نام نشسته ام و با خودکار بیک برای تو می نویسم زیرا فقط بیک است که مثل بیک می نویسد.

هنگامی که از من جدا شدی و آن چیزی که سردی را از من گرفت، فقط ضدیخ بهران بود و این بیمه ایران بود که پولش را فراهم کرد، که امروز پشتوانه فرداست . ای کاش اینجا بودی و می دیدی که باید اعتراف کنم که نگاهت اثر عمیق تری از نوار کاست سونی بر جا گذاشت. بیا سفر عشق را با پژو پرشیا که افتخار ملی ماست آغاز کنیم و با روغن ترمز بهران آسوده تر برانیم. بیا تا پیچهای زندگی را با ابزار مهدی باز کنیم و زندگیمان را با ساختمان پیش ساخته تمام اقساط بانک مسکن بهتر آغاز کنیم.

بیا تا گرد و غبار جدایی و تنهایی خود را با جاروبرقی پارس خزر پاک کنیم و سوار بر موتور سیکلت هندا بشویم. بیا تا لباسهای عشقمان را با چرخ خیاطی گلبافت که محصول کارخانجات کاچیران است بدوزیم.

تک ماکارون را در ظرف تفلون نچسب بریزیم و در پایان هدیه ای بفرستیم که کوچکترین ذره محبت را اندازه گیری می کند و آن چیزی نیست به جز ترازوی آشپزخانه هدیه که به دلچسبی و گوارایی زمزم است. و در آخر آرزو دارم دوباره چهره ات را با میمون چی توز ببینم. قهقهه


 
comment نظرات ()